خدایا! تو را شکر میکنم که اشک را آفریدی، که عصاره حیات انسان است، آنگاه که در آتش عشق میسوزم، یا در شدت درد میگدازم، یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی آب میشوم، و سروپای وجودم روح میشود، لطف میشود، عشق میشود، سوز میشود، و عصارة وجود بصورت اشک، آب میشود و به عنوان زیباترین محصول حیات، که وجهی به عشق و ذوق دارد، و وجهی دیگر به غم و درد، بر دامان وجود فرو میچکد.
اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد، و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد.
خدایا! تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمکزار انسان ببارم، تو مرا فریاد کردی که همچون رعد، در میان طوفان حوادث بغرم.
تو مرا درد و غم کردی، تا همنشین محرومین و دلشکستهگان باشم، تو مرا عشق کردی تا در قلبهای عشاق بسوزم.
تو مرا برق کردی تا در آسمان ظلمتزده بتازم، و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم.
تو مرا زهد کردی، که هنگام درد و غم و شکست و فشار و ناراحتی، وجود داشته باشم، و هنگام پیروزی و جشن و تقسیم غنائم، دامن خود برگیرم و در کویر تنهایی با خدای خود تنها بمانم.
غم و درد؛
چمران
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:35 توسط سید مصطفی
|
خوش دارم از همهچیز و همهکس ببرم و جز خدا انیسی و همراهی نداشته باشم.
خوش دارم که زمین زیراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن آزاد گردم.
خوش دارم که مجهول و گمنام، به سوی زجردیدگان دنیا بروم، در رنج و شکنجه آنها شرکت کنم، همچون سربازی خاکی در میان انقلابیون آفریقا بجنگم تابه درجه شهادت نایل آیم.
خوش دارم که مرا بسوزانند و خاکسترم را به باد بسپارند تا حتی قبری را از این زمین اشغال نکنم.
خوش دارم هیچکس را نشناسد، هیچکس از غمها و دردهایم آگاهی نداشته باشد، هیچکس از راز و نیازهای شبانهام نفهمد، هیچکس اشکهای سوزانم را در نیمههای شب نبیند، هیچکس به من محبت نکند، هیچکس به من توجه نکند، جز خدا کسی را نداشته باشم، جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم، جز خدا انیسی نداشته باشم، جز خدا به کسی پناه نبرم.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:30 توسط سید مصطفی
|
دیدم در اتش لاله را
شمع و گل و پروانه را
دیدم که زهرا مادم
گم کرده راه خانه را
السلام علیک یا ایها الصدیقه الشهدیده
فاطمه
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:13 توسط سید مصطفی
|
جز نقش تو در نظر نیامد مارا
جز کوی تو رهگذر نیامد مارا
خواب ارچه خوش امد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 19:39 توسط سید مصطفی
|
معرفت کالا و عقلم پاسبان و نفس دزد
در کمین تا کی کند فرصت، برد کالای من
گرچه استحقاق دارم ،لیک از انصاف نیست
در دل من جای او باشد، در اتش جای من
راه باریک است و شب تاریک و چاه از حد فزون
دستگیری کن خدا را تا نلغزد پای من
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:28 توسط سید مصطفی
|