.........................................................................
آيـة اللّه الـعـظمى سيد محمد كاظم يزدى مرجع بزرگ عالم تشيع ,دراواخر عمر با بركت خويش روزى عـده اى از بـزرگـان نجف رادرجلسه اى گرد هم آورد و چهار نفر را به عنوان وصى براى خود معين نمود تا پس از مرگش مقدارى از وجوهات شرعيه را كه نزد ايشان بودبه مجتهد بعد از وى تحويل دهند.
در هـمـين حال يكى از نوادگان ايشان به نام حاج آقا رضا صاحب كتاب بزم ايران به سيد عرض كـرد: بـعـضـى از نوادگان شما يتيم هستندو تا به حال تحت سرپرستى شما بوده اند, خوب است چيزى از اين اموال را هم براى آنها تعيين كنيد.
سـيـد بـا آن حـال كـسالتى كه داشت فرمود: نوادگان من اگر متدين هستند خدا روزى آنها را مى رساند و اگر نه چگونه از مالى كه از آن من نيست به آنها كمك كنم .
بـدين ترتيب حاضر نشد از اموال بيت المال استفاده شخصى نمايدو به فرزندانش بخوراند و همين بـاعث شد كه در آينده فرزندان ونوادگان ايشان جزو ستارگان علم و انديشه و از فقها و صاحب نظران طراز اول عالم اسلام گردند.
.........................................................................
پيامبر صلىاللهعليهوآله : اِنَّ خيارَكُمْ اُولُوا النُّهى، قيلَ: يا رَسولَ اللّهِ، وَ مَنْ اُولُوا النُّهى؟ قالَ: هُم اُولُوا الاَْخْلاقِ الحَسَنَةِ وَ الاَْحلامِ الرَّزينَةِ وَ صِلَةِ الاَْرْحامِ وَ البَرَرَةُ بِالاُْمَّهاتِ وَ الاْآباءِ وَ الْمُتَعاهِدينَ لِلْفُقَراءِ وَ الْجيرانِ وَ الْيَتامى وَ يُطْعِمونَ الطَّعامَ وَ يُفْشونَ السَّلامَ فِى الْعالَمِ وَ يُصَلّونَ وَ النّاسُ نيامٌ غافِلونَ ؛(كافى، ج 2، ص 240، ح 32)
.........................................................................
پيامبر صلىاللهعليهوآله : اَلا وَ اِنَّ اَعْقَلَ النّاسِ عَبْدٌ عَرَفَ رَبَّهُ فَاَطاعَهُ وَ عَرَفَ عَدُوَّهُ فَعَصاهُ وَ عَرَفَ دارَ اِقامَتِهِ فَاَصْلَحَها وَ عَرَفَ سُرْعَةَ رَحيلِهِ فَتَزَوَّدَ لَها؛(اعلام الدين، ص 337، ح 15.)
بدانيد كه عاقلترين مردم كسى است كه پروردگارش را بشناسد و از او پيروى كند، دشمنان خدا را بشناسد و از آنان نافرمانى كند، جايگاه ابدى خود را بشناسد و آن را آباد كند و بداند به زودى به آنجا سفر خواهد كرد و براى آن، توشه بردارد. چهل حديث
..........................................................................
خدایا!
رشد گیاه من اعتراف به وجود خورشید توست .
اما خردیم ، گواه اهمال وناشایستگی من .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا!
تویی آن بخشنده مهربان و تویی که بال فضل بر کائنات گشوده ای وسایه لطف بر بندگان گسترده ای .
تویی که خستگی را بر تن دوندگان به سوی خویش نمی گذاری ومأیوس وخسته بازشان نمی گردانی واز قله آرزویت به زیرشان نمی افکنی وشکوفه امید به خود را با رگبار بی مهری ناکام نمی کنی .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا!
کاروانهای امید در کنار بارگاه تو فرود آمده اند وپرندگان آرزو بر گرد بام تو پرواز می کنند .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدای من !
بال پرنده امید را با تیر یأس مشکن ودر کوچه اشتیاق ، مرا به بن بست نومیدی مکشان .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا!
تن من در این سرمای سوزان کویر ، لباس نازک بدبینی را تاب ندارد .
شولای گرم امید بر کتفهای لرزانم بیفکن واز گرمای خویش جرعه ای به چگر سرما زده ام بنوشان .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا!
پرنده کوچک وجودم چگونه شکر وسعت آسمان تو گوید وپاهای خرد وخسته ام چگونه جاده بی انتهای ثنای تو پوید ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا!
چگونه شکر تو گویم که سراپای وجودم غرقه در نعمتهای توست تویی که مرا به زینت ایمان آراسته ای ودر خیمه لطف منزل داده ای .
تویی که گردنبند ناگسستنی منتهایت را بر گردنم آویخته ای وحلقه های زیبای ناشکستنی مهرت را در گوشم کرده ای .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا!
آنچنان آلاء ونعمتهای تودر اطرافم انباشته است که مرا مجال نه تشکر که شمارش نیست وابداً اندازه فهم من به درک اینهمه نمی رسد ظاهر آن را در نمی یابد چه رسد که به عمق آن دست یابد .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا!
من چگونه شکر تو را گویم وحال آنکه خود توفیق سپاسگزاری از تو ، محتاج شکر دیگر یست.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا!
من با کدام زبان به سپاس بپردازم که گردش زبان به سپاس ، خود نیازمند تشکر است .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا!
من چگونه نوای لک الحمد سر دهم که این نوای ارادت ، خود از بی شمار نعمتهای توست ومحتاج لک الحمدی دیگر.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا!
من چگونه عطایای تو را به سجده بگذارم که این پیشانی وخاک از توست واین سرو سودا نیز از تو واینهمه درخور سجده ای دیگر برای تو .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ربی! خدای من ! معبودم !
تو که تا کنون پرورده ای ، به دامن گیر.
تو که تا بحال تغذیه کرده ای گرسنه ام مگذار ومرا در گذرگاه طوفان بلا مگمار .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدای من !
مرا به جامهای پیاپی از شراب دو جهان مهمان کن ، مرا شایسته عنایت سبحان کن ، درد هجران را درمان کن ، مشمول لطف خودت در آینده و الآن کن ، در غریب و قریب وآجل وعاجل مرا سزاوار انعام رحمان کن ومکاره نقم هر لحظه را تو خود جبران کن .
که در حسن بلا نیز ستایش سزاوار توست ودر گستردگی نعمت نیز سپاس در خور تو ، سپاس و ستایشی که بر آن رنگ رضای تو خورده و نم سخای تو نشسته ، ای نهایت مهربانی !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منبع : صحیفه سجادیه امام سجاد (ع)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...........................................................................................
مه، بارقه اى ست در شبستان حسين
شب، حادثه اى ز درد پنهان حسين
هر صبح، ز دامن افق، خون آلود
خورشيد برآيد از گريبان حسين
(مشفق)
..............................................
دل، غير خدا ز هرچه برداشت، حسين
بر قلّه عشق، پرچم افراشت حسين
تا حاصل انقلاب خود بردارد
هفتاد و دو لاله در زمين كاشت حسين
(همدانى)
من تن به زير بار مذلت نمى دهم
نورم عنان خويش به ظلمت نمى دهم
جان مى دهم ز دست ولى با يزيد پست
دست از براى دادن بيعت نمى دهم
اى كه مى خواهى جمال بی منال يار را
در حريم دل چرا ره مى دهى اغيار را
ديدن ناديده را عشق خودى ها حائل است
از خودى بگذر كه تا بى پرده بينى يار را
درس هشيارى برو در مكتب مستان بخوان
زانكه اين مكتب به مستى مى كشد هشيار را
در مسير عشق همچون ميثم خرمافروش
با على باش و به گردن نه طناب دار را
«روزه دارى» را دهان بسته تنها شرط نيست
طاقت اُشتر به ما ثابت كند اين كار را
پاك كن زآيينه دل گرد خودبينى كه كور
با عصايى مى كند پيدا رهِ هموار را
گر كه در حصن امان خواهى زحق اذن دخول
در كف نفس دنى هرگز مده افسار را
در مذاق اهل عالم حرف حق تلخ است تلخ
زهر گردد چون شكر، دارو شود بيمار را
در مقام خاكسارى همچنان «ژوليده» باش
كز مسير خاكسارى يافت اين آثار را
(ژوليده نيشابورى)
مى نشينم چو گدا كنج سرايت اى دوست
تا كه بينم همه شب لطف و عطايت اى دوست
آتش هجر تو در سينه سوزان من است
گاه گاهى نظرى كن به گدايت اى دوست
هاتف جان من غم زده با سوز و گداز
سر نهاده است به درگاه وَلايت اى دوست
شهريار دل و جانِ منِ آشفته تويى
طالبم طالب آن جود و سخايت اى دوست
چشمه سارى است دو چشمان گناه آلودم
اشك من در طلب عفو و رضايت اى دوست
سرزمين دل پاييزى من، ويران است
روشنى بخش دلم را به لقايت اى دوست
دردمندانه به كوى تو پناه آوردم
واثقم تا بنوازى به دعايت اى دوست
طور اميد وجودم، شده كنعان بلا
يوسف عشق من افتاده به پايت اى دوست
گرچه تقصير من افزون شده در محضر تو
ليك بردار زمن تيغ بلايت اى دوست
عالمى واله و مفتون تواند و «پارسا»
نيز دارد همه دم، شوق لقايت اى دوست
پارسا
در سرى نيست كه سوداى سر كوى تو نيست
دل سودازده را جز هوس روى تو نيست
سينه غمزده اى نيست كه بى روى و ريا
هدف تير كمانخانه ابروى تو نيست
جگرى نيست كه از سوز غمت نيست كباب
يا دلى تشنه لعلِ لبِ دلجوى تو نيست
عارفان را ز كمند تو گريزى نبوَد
دام اين سلسله جز حلقه گيسوى تو نيست
نسخه دفتر حُسن تو، كتابى ست مبين
ور بُوَد نكته سربسته، به جز موى تو نيست
ماهِ تابنده بود، بنده آن نورِ جبين
مهر رخشنده به جز غُرّه نيكوى تو نيست
خضر عمرى ست كه سرگشته كوى تو بود
چشمه نوش، به جز قطره اى از جوى تو نيست
نيست شهرى كه ز آشوب تو، غوغايى نيست
محفلى نيست كه شورى ز هياهوى تو نيست
(غروى اصفهانى «مفتقر»)
هر كس كه ارزو به زر و زور مى كند
خود را زفيض رحمت حق دور مى كند
در ملك جان زياده مكن آرزو، كه مرگ
آهنگ آرزوى تو در گور مى كند
بشكن غرور خويش كه در ارتكاب جرم
شيطان كمك به آدم مغرور مى كند
دنيا چو دام و دانه آن مكر و صيد را
با يك نگاه لال و كر و كور مى كند
گر بار منّتى نتوانى برى به دوش
كارى بكن كه با عملش مور مى كند
(ژوليده نيشابورى)
عاشوراپيامها و درسهايىدارد. عاشورا درس مىدهد كه براى حفظ دين، بايد فداكارى كرد. درس مىدهد كه در راه قرآن، از همه چيز بايد گذشت. درس مىدهد كه در ميدان نبرد حقّ و باطل، كوچك وبزرگ، زن ومرد، پير و جوان، شريف و وضيع و امام و رعيّت، با همدر يك صف قرار مىگيرند. درس مىدهد كه جبهه دشمن با همه تواناييهاى ظاهرى، بسيار آسيب پذير است. (همچنان كه جبهه بنىاميه، بهوسيله كاروان اسيران عاشورا، در كوفه آسيب ديد، در شام آسيب ديد، در مدينه آسيب ديد، و بالأخره هم اين ماجرا، به فناى جبهه سفيانى منتهى شد.) درس مىدهد كه در ماجراى دفاع از دين، از همه چيزبيشتر، براى انسان، بصيرت لازم است. بىبصيرتها فريب مىخورند. بىبصيرتهادرجبهه باطل قرار مىگيرند؛ بدون اينكه خود بدانند. همچنان كه در جبهه ابنزياد، كسانى بودند كه از فسّاق و فجّار نبودند، ولى از بىبصيرتها بودند.
اينها درسهاى عاشوراست. البته همين درسها كافى است كه يك ملت را، از ذلّت به عزّت برساند. همين درسها مىتواند جبهه كفر و استكبار را شكست دهد. درسهاى زندگى سازى است. در ديدار قشرهاي مختلف مردم به مناسبت فرارسيدن ماه محرم 10/4/۱371
من، يك وقت درباره عبرتهاى ماجراى امام حسين صحبتهايى كردم و گفتم كه ما از اين حادثه، غير از درسهايى كه مىآموزيم؛ عبرتهايى نيز مىگيريم. «درسها» به ما مىگويند كه چه بايد بكنيم؛ ولى «عبرتها» به ما مىگويند كه چه حادثهاى اتّفاق افتاده و چه واقعهاى ممكن است اتّفاق بيفتد.
عبرت ماجراى امام حسين اين است كه انسان فكر كند در تاريخ و جامعه اسلامى؛ آن هم جامعهاى كه در رأس آن، شخصى مثل پيامبر خدا - نه يك بشر معمولى - قرار دارد و اين پيامبر، ده سال با آن قدرت فوق تصوّر بشرى و با اتّصال به اقيانوس لايزال وحى الهى و با حكمت بىانتها و بىمثالى كه از آن برخوردار بود، در جامعه حكومت كرده است و بعد باز در فاصلهاى، حكومت على بن ابىطالب بر همين جامعه جريان داشته است و مدينه و كوفه، به نوبت پايگاه اين حكومت عظيم قرار گرفتهاند؛ چه حادثهاى اتّفاق افتاده و چه ميكروبى وارد كالبد اين جامعه شده است كه بعد از گذشت نيم قرن از وفات پيامبر و بيست سال از شهادت اميرالمؤمنين عليهما السّلام، در همين جامعه و بين همين مردم، كسى مثل حسين بن على را با آن وضع به شهادت مىرسانند؟!
چه اتّفاقى افتاد و چطور چنين واقعهاى ممكن است رخ دهد؟ آن هم نه يك پسر بى نام و نشان؛ بل كودكى كه پيامبر اكرم، او را در آغوش خود مىگرفت، با او روى منبر مىرفت و براى مردم صحبت مىكرد. او پسرى بود كه پيامبر دربارهاش فرمود: «حسين منّى و انا من حسين». رابطه بين اين پدر و پسر، اين گونه مستحكم بوده است. آن پسرى كه در زمان حكومت اميرالمؤمنين، يكى از اركان حكومت در جنگ و صلح بود و در سياست مثل خورشيدى مىدرخشيد. آن وقت، كار آن جامعه به جايى برسد كه همين انسان بارز و فرزند پيامبر، با آن عمل و تقوا و شخصيت فاخر و عزّت و با آن حلقه درس در مدينه و آن همه اصحاب و ياران علاقه مند و ارادتمند و آن همه شيعيان در نقاط مختلف دنياى اسلام را با آن وضعيت فجيع محاصره كنند و تشنه نگه دارند و بكشند و نه فقط خودش، بلكه همه مردانش و حتّى بچه ششماهه را قتل عام كنند و بعد هم زن و بچه اينها را مثل اسراى جنگى اسير كنند و شهر به شهر بگردانند. قضيه چيست و چه اتّفاقى افتاده بود؟ اين، آن عبرت است.در جمع فرماندهان، مسؤولان و پرسنل سپاه پاسداران انقلاب اسلامىو نيروى انتظامى
و جمعى از جانبازان انقلاب اسلامى به مناسبت روز پاسدار 5/10/74
لحظه اى در خود فنا شو تا بقا پيدا كنى
از منيّت ها جدا شو تا منا پيدا كنى
حاصلى ما و تو را از ارتباط خلق نيست
سعى كن تا ارتباطى با خدا پيدا كنى
تا توانى در رفاقت با خدا يكرنگ باش
صاف شو در زندگانى تا صفا پيدا كنى
بگذر از قدر و بها و خاكسارى پيشه كن
تا مقامى برتر از شيخ بها پيدا كنى
همچو زرگر روز و شب دنبال سيم و زر مگرد
بگذر از زر تا به عالم كيميا پيدا كنى
ديدن ناديده را چشم خدابين لازم است
از خودى بيگانه شو تا آشنا پيدا كنى
تا نگردى لا ز الاّالله، اللّهى بجو
جستجو كن تا كه الله را ز لا پيدا كنى
(ژوليده نيشابورى)
.................................................................
هر كه بر لطف خداى خود توكّل مى كند
گر كشد بار غم عالم تحمّل مى كند
بيمى از آتش مكن وقت توكّل چون خليل
كز توكّل آتش نمرود هم گُل مى كند
جام گردون از غم عالم نمى گردد تهى
قدر وسعش هر كسى از آن تناول مى كند
بيشتر از خوان دوزخ نان غفلت مى خورد
هر كه عمر خويش را صرف تغافل مى كند
نيست در قاموس هستى هيچ كارى بى حساب
كار را هر كس به مبناى تعادل مى كند
خط و مشى زندگى را نيست جبر انتخاب
هر كسى با فكر خود سير تكامل مى كند
در سرابِ زندگى لب تشنه از حق غافليم
ورنه زير پاى ما صد چشمه قل قل مى كند
(ژوليده نيشابورى)
.......................................................
گول زرق و برق زر را مى خورى اى دل چرا؟
زندگى را مى كنى بر خويشتن مشكل چرا
غنچه گل شد، گل خزان گرديد و بلبل شد خموش
مانده اى اى باغبان، حيران و پا در گِل چرا
عمر طى شد، نوجوانى رفت و پيرى سررسيد
حبّ دنيا را نمى سازى برون از دل چرا
چهره پرچين گشت و قامت دال و موى سر سپيد
از مكافات عمل بنشسته اى غافل چرا
كاخ ها گرديد كوخ و كوخ ها گرديد كاخ
زاد راهى برنمى دارى از اين منزل چرا
نوح رفت و كشتى اش بشكست و طوفان شد تمام
غافلى اى بى خبر زانديشه ساحل چرا
كاروان مرگ هر دم مى زند كوس رحيل
برنمى خيزى براى بستن محمل چرا
عمر چون رفت از كفت ديگر نمى آيد به كف
اين سخن حقّ است، حق را مى كنى باطل چرا
مزرع كشت است دنيا از براى آخرت
برنمى دارى از آنچه كشته اى حاصل چرا
مرگ مأمور است و معذور از براى بردنت
راحت و آسوده خوابيدى در اين منزل چرا
از من «ژوليده» بشنو اى به دنيا بسته دل
حب دنيا را نمى سازى برون از دل چرا
(ژوليده نيشابورى
کسی که جویای من شد پیدا کرد مرا . او کسیکه پیدا کرد مرا شناخت مرا. وکسیکه شناخت مرادوستدارمن شد. وکسی که دوست من شد عاشق من گردید. وکسیکه عاشق من شد منهم عاشق او میشوم. وعاشق او که شدم اورا میکشم. وچون اورا کشتم بر من است دیه او. وکسیکه بر من است دیه او پس من خودم دیه اویم.
الهی دلی ده که جای تو باشد
لسانی که در وی ثنای تو باشد
الهی بده همتی آنچنانم....
که سعیم وصول بقای تو باشد
الهی چنانم کن از عشق خودمست
که خواب و خورم از برای تو باشد
الهی عطاکن بفکرم تونوری
که محصول فکرم دعای تو باشد
الهی عطاکن مرا گوش قلبی
که آن گوش پر از صدای تو باشد
الهی چنان کن که این عبدمسکین
برای تو خواند برای تو باشد
الهی عطا کن بر این بنده چشمی
که بینائیش از ضیای تو باشد
الهی چنانم کن از فضل و رحمت
که دائم سرم را هوای تو باشد
الهی چنانم کن از عیب خالی
که هستیم محو و فنای تو باشد
الهی مرا حفظ کن از مهالک
که هر کار کردم رضای تو باشد
الهی ندانم چه بخشی،کسیرا
که هم عاشق و هم گدای تو باشد
الهی بطوطی عطاکن بیانی
که نطقش کلید عطای تو باش
طوطی همدانی