تبليغاتX
فراق
این الطالب بدم المقتول بکربلا

گوید او چون باده خواران الست

هریک اندر وقت خود گشتند مست

زانبیا و اولیا، از خاص و عام

عهد هر یک شد به عهد خود تمام

نوبت ساقی سرمستان رسید

آنکه بد پا تا به سر مست ، آن رسید

آنکه بد منظور ساقی ، مست شد

وآنکه دل از دست برد ، از دست شد

گرم شد بازار عشق ذوفنون

بوالعجب عشقی جنون اندر جنون

خیره شد تقوی و زیبایی به هم

پنجه زد درد و شکیبایی به هم

سوختن با ساختن آمد قرین

گشت محنت با تحمل ، همنشین

زجر و سازش متحد شد، درد و صبر

نور و ظلمت متفق شد ، ماه و ابر

عیش و غم مدغم شد و تریاق و زهر

مهر و کین توأم شد و اشفاق و قهر

نار معشوق و نیاز عاشقی

جور عذرا و رضای وامقی

عشق، ملک قابلیت دید صاف

نزهت از قافش گرفته تا به قاف

از بساط آن ، فضایش بیشتر

جای دارد هر چه آید پیشتر

گفت اینک آمدم من ای کیا

گفت از جان آرزومندم ، بیا

گفت بنگر ، برزدستم آستین

گفت منهم برزدم دامان ، ببین

لاجرم زد خیمه عشق بی قرین

در فضای ملک آن عشق آفرین

بی قرینی با قرینی شد، همقران

لا مکانی را ، مکان شد لا مکان

کرد بر وی باز ، درهای بلا

تا کشانیدش به دشت کربلا

داد مستان شقاوت را خبر

کاینک آمد آن حریف دربدر

نک نمایید آید آنچ از دستتان

میرود فرصت ، بنازم شستتان

سرکشید از چار جانب فوج فوج

لشکر غم ، همچنان کر بحر ، موج

یافت چون سرخیل مخموران خبر

کز خمار باده آید دردسر

خواند یکسر همرهان خویش را

خواست هم بیگانه و هم خویش را

گفتشان ای مردم دنیا طلب

اهل مصر و کوفه و شام و حلب

مغزتان را شور شهوت غالبست

نفستان ، جاه و ریاست طالبست

ای اسیران قضا در این سفر

غیر تسلیم و رضا این المفر؟

همره ما را هوای خانه نیست

هر که جست از سوختن پروانه نیست

نیست در این راه غیر از تیر و تیغ

گو میا، هر کس ز جان دارد دریغ

جای پا باید به سر بشتافتن

نیست شرط راه ، رو بر تافتن

عمانسامانی 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 1:7  توسط سید مصطفی  | 

امروز احمد را به لب رازى مگو بود

رازى كه بهر خلق مجد ابرو بود

فرمان ابلاغ از خدا گرديد صادر

اسرار پنهانى باطن گشت ظاهر

در وادى خم غدير آن راست قامت

بر طبق فرمان خدا كردى اقامت

قدرى تحمل كرد آن مير سر افراز

تا رفتگان آيند و خيل ماندگان باز

شد از جهاز اشتران آماده منبر

شد بر فراز آن پيمبر ز امر داور

احمد كه بودى ملك هستى پاى بستش

فرمان به لب دست على بودى به دستش

لعل لبش را همچو گل بگشود احمد

رو كرد بر جمعيت و فرمود احمد

من بر شما پيغمبر گفتند آرى

منصوب حى داورم گفتند آرى

از من خطايى سر زده گفتند هرگز

ظلم و جفايى سر زده گفتند هرگز

گفتا كه از من بر شما حجت تمام است

حجت تمام و بر شما از حق پيام است

هر كس مرا مولا و آقايش بخواند

بايد على را رهبر و مولا بداند

جز او كس ملك ولايت را ولى نيست

از بعد من مولا كسى غير از على نيست

از پيش خود هرگز نكردم انتصابش

بر خلق كرده ذات خالق انتخابش

هر كس كه در حق على حرمت گذارد

او را بدون شك خدايش دوست دارد

هر كس كه دشمن با امير المومنين است

فردا حسابش با كرام الكاتبين است

من شهر علم بر شما او هست بابش

اسرار خلقت جوهر است و او كتابش

حجاج را چون حكم خالق ضامن آمد

از دومى گلبانگ بخ بخ آمد

افروز كردى با على آن پست بيعت

روزى دگر شد غاصب غصب خلافت

هر چند عيد عروه الوثقاى دين است

هنگامه شور و نشاط مسلمين است

اما چه سازم چون كنم دل بى قرار است

از بى قرار ديده من اشكبار است

بعد از نبى آن پست مى دانى چه ها كرد

در را شكست و غنچه را زا گل جدا كرد

آن بى حيا با عده اى پيمان ببستند

پهلوى زهرا را به ضرب در شكستند

دادند از اين راه حق مرتضى را

مزد سفارشهاى ختم الانبياء را

ژوليده ام كز داغ زهرا داغدارم

هستم گنهكار و على را دوست دارم

ژولیده

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 13:27  توسط سید مصطفی  | 

امشب صنما باز کـــــه افسانــــــه شنیـــدیم

وصف لب تـــو از لب پیمــانــــه شنیــدیـــم

پیمـــانــــه چـــو با یــاد نگــاه تـــو گــرفتیم

از هـــر رگ دل نغمه مستانـــــــه شنیـــدیم

هـــر تاب سر زلف تو گویای حــدیثی است

این راز نهـــان را همـــه از شانــــه شنیدیم

تا دیده بـــــه شمع رخ زیبــــــای تو بستیـــم

آهنگ وفـــــا از پــــر پـــروانه شنیـــــدیــم

آنشب کـــه گـــره از سر زلف تــو گشودند

فریاد و فغان از دل دیــــوانه شنیــــــــدیـــم

مشکل بــود از کـــوی تــو آسوده گـــــذشتن

مـــا این سخن از ساقـــــی می خانه شنیدیـم

       شهدی لنگرودی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 15:41  توسط سید مصطفی  | 

 

سوز هجران تو داريم كجايى اى دوست!

جمله بى صبر و قراريم كجايى اى دوست!

شمع ميقات بيفروز به تنگ آمده ايم

 در شب تيره و تاريم كجايى اى دوست!

زمزم ديده ما چشمه خوناب شده

 بى تو دل خسته و زاريم كجايى اى دوست!

شفق چهره تو آينه صلح و صفاست

 واله خال عذاريم كجايى اى دوست!

سال ها منتظر روى دل آراى توايم

 حسرت وصل تو داريم كجايى اى دوست!

بهر ديدار تو و رايت زهرايى تو

 جملگى لحظه شماريم كجايى اى دوست!

گلشن شادى ما رو به خزان است خزان

 طالب فيض بهاريم كجايى اى دوست!

آتش درد فراق تو جهانسوز شده

 بانگ و فرياد برآريم: كجايى اى دوست!

 (رحيم كارگر «پارسا»)

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 9:33  توسط سید مصطفی  |