زهرچه رنگ تعلق پذیرد ازاد است
سال جدید انشاء الله که بدون گناه کردن ما بسر میشه
ما میتونیم این تحویل سال رو بنای یک تحول درونی در
خودمون قرار بدیم![]()
![]()
هربنايي كه خراب از توشود اباد است
رو به ويرانه عشق ار و برو در بر بند
عقل را خانه تعمير كه بي بنياد است
كمر بندگي عشق نبندد به ميان
مگر ان بنده كه از بند جهان ازاد است
من اگر رندم بدنام برو خرده مگير
زانكه هر خوب بدي از ادب استاد است
پنجه در پنجه تقدير نشايد افكند
زانكه بازوي قضا سخت تر از فولاد است
دامن دشت گراز ناله مجنون خاليست
كمر كوه پر از زمزمه فرهاد است
روزگاريست كه بي روي تو كار من و دل
روز افغان سحر ناله و شب فرياد است
پيش سجاده نشينان سخن از باده مگو
زاهد ترك ريا؟ غايت استبعاد است
وحدت كرمانشاهي
لاله اى بود كه با داغ جگر سوخته بود
آتشى در دل سودا زده افروخته بود
شرم دارم كه بگويم تن مسموم تو را
خصم با تير به تابوت به هم دوخته بود
راز دل را همه با همسر خود مى گويند
حسن از همسر خودكامه خود سوخته بود
جگرش پاره شد از نيشتر زخم زبان
در لگن خون دلى ريخت كه اندوخته بود
ارث از مادر خود بُرد غم و رنج و محن
صبر و تسليم و رضا از پدر آموخته
(اخوان كاشانى «تائب»)
مهرت به كاينات برابر نمى شود
داغى ز ماتم تو فزون تر نمى شود
از داغ جانگداز تو اى گوهر وجود
سنگ است هر دلى كه مكدّر نمى شود
ظلمى كه بر تو رفت ز بيداد اهل ظلم
بر صفحه خيال مصوّر نمى شود
تنها جنازه تو شد آماج تير كين
يك ره شد اين جنايت و ديگر نمى شود
بى بهره از فروغ و لاى تو يا حسن
مشمول اين حديث پيمبر نمى شود
فرمود ديده اى كه كند گريه بر حسن
آن ديده كور وارد محشر نمى شود
دارم اميد بوسه قبر تو در بقيع
امّا چه مى توان كه ميسّر نمى شود
با اين ستم كه بر تو و بر مدفنت رسيد
ويران چرا بناى ستمگر نمى شود
آن را چه دوستى است «مؤيّد» كه ديده اش
از خون دل ز داغ حسن تر نمى شود
(سيّد رضا مؤيّد)
ماتم جانسوز ختم الانبيا شد اى دريغ
لاله آسا قلب شاه اوليا شد اى دريغ
رفت از دنيا سفير بارگاه قرب دوست
زين مصيبت، عالمى ماتمسرا شد اى دريغ
آسمان، خون گريد از داغ رسول عالمين
در زمين، طوفان غم يكسر به پا شد اى دريغ
مى رسد امشب، صداى ناله زهرا به گوش
اشك غم، جارى زچشم مرتضى شد اى دريغ
زآتش غم، آب شد شمع وجود فاطمه
در نقاب خاك، مرآت خدا شد اى دريغ
آنكه ديده رنج و غم، در مدت بيست و سه سال
بهر احياى شريعت، او فدا شد اى دريغ
چشم پاك اختران، در ماتم خورشيد دين
«حافظى» دريايى از اشك عزا شد اى دريغ
محسن حافظى
پیوسته خون دل خورد از دست روزگار
می در بهار صیقل دلهای اگه است
از دست یار خاصه باهنگ چنگ و تار
در عهد گل زدست مده جام باده را
کاین باشد از حقیقت جمشید یادگار
صحن چمن چو وادی ایمن شد ای عزیز
گل بر فروخت اتش موسی ز شاخسار
هر ملک دل که لشکر عشقش خراب کرد
بیرون کشید عقل و ادب رخت از ان دیار
اموختند مستی دیوانگی مرا
دیوانگان عاقل مستان هوشیار
جانهای پاک بر سر دار فنا شدند
تا زین میانه سر انا الحق شد اشکار
ای شیخ پا به حلقه دیوانگان منه
با محرمان حضرت سلطان تورا چکار
از بندگی بمرتبه خواجگی رسید
هرکس که کرد بندگی دوست بنده وار
از صدق سر بپای خراباتیان بنه
در کوی فقر دامن دولت بدست ار
وحدت بیا و بر در توفیق حلقه زن
توفیق چون رفیق شود گشت بخت یار
وحدت کرمانشاهی
باربگشائيد، اينجا کربلاست
آب و خاکش با دل و جان آشناست
بر مشام جان رسد بوي بهشت
به به از اين تربت مينو سرشت
کربلا، اي آفرينش را هدف
قبله گاه عاشقان از هر طرف
طور عشق است و مطاف انبيا
نور حق اينجاست، اي موسي بيا
جسم را احيا اگر عيسي کند
جان و تن را کربلا احيا کند
گر سلامت رفت، از آتش خليل
نور ثار الله شد او را دليل
کربلا، قربانگه ذبح عظيم
عرش رحمان را صراط مستقيم
گر خدا خواهي، برو اين راه را
کن زيارت کوي ثار الله را
شد ز عاشوراي او يک اربعين
قتلگاهش را به چشم دل ببين
ماه، اينجا، واله و سرگشته است
و آن شهاب ثاقب از خود رفته است
گرد غم، افشانده بر سر کهکشان
اشک خون ريزد هنوز از آسمان
اختران، سوزند چون شمع مزار
مرغ شب مينالد اينجا زار زار
گاه در صحرا خروش و، گه سکوت
خفته در اينجا شهيدي لا يموت
حضت سجاد بر خاکش نوشت
تشنه لب شد کشته سالار بهشت
اربعين است، اربعين کربلاست
هر طرف غوغائي از غمها بپاست
گوئي از آن خيمه هاي نيمسوز
خود صداي العطش آيد هنوز
هر کجا نقشي، ز داغ ماتم است
هرچه ريزد اشک، در اينجا، کم است
باشد از حسرت در اينجا يادها
هان به گوش دل شنو، فريادها
در دل هر ذره، صدها مطلب است
ناله سجاد و اشک زينب است
بايد اينجا داشت گوش معنوي
تا مگر اين گفتگوها بشنوي:
عمه جان، اينجا حسين از پا فتاد
چهره بر اين تربت خونين نهاد
عمه جان، اين قتلگاه اکبر است
جاي پاي حيدر و پيغمبر است
عمه جان، قاسم، در اينجا شد شهيد
تير بر قلب حسين اينجا رسيد
عمه جان، عباس اينجا داد دست
وز غمش پشت حسين اينجا شکست
اصغر لب تشنه، اينجا، عمه جان
شد ز تير حرمله خونين دهان
از براي غارت يک گوشوار
شد در اينجا، کودکي نيلي عذار
تا قيامت، کربلا ماتمسراست
حضرت مهدي (حسان) صاحب عزاست
نام شاعر:حبيب چايچيان
اى آن كه به جز تو هرگزم يار نبود
در شدت و محنتم نگه دار نبود
در مهلكه ها كه بسته بد راه نجات
افتادم و جز توام مددكار نبود
(صفى عليشاه)