گول زرق و برق زر را مى خورى اى دل چرا؟
زندگى را مى كنى بر خويشتن مشكل چرا
غنچه گل شد، گل خزان گرديد و بلبل شد خموش
مانده اى اى باغبان، حيران و پا در گِل چرا
عمر طى شد، نوجوانى رفت و پيرى سررسيد
حبّ دنيا را نمى سازى برون از دل چرا
چهره پرچين گشت و قامت دال و موى سر سپيد
از مكافات عمل بنشسته اى غافل چرا
كاخ ها گرديد كوخ و كوخ ها گرديد كاخ
زاد راهى برنمى دارى از اين منزل چرا
نوح رفت و كشتى اش بشكست و طوفان شد تمام
غافلى اى بى خبر زانديشه ساحل چرا
كاروان مرگ هر دم مى زند كوس رحيل
برنمى خيزى براى بستن محمل چرا
عمر چون رفت از كفت ديگر نمى آيد به كف
اين سخن حقّ است، حق را مى كنى باطل چرا
مزرع كشت است دنيا از براى آخرت
برنمى دارى از آنچه كشته اى حاصل چرا
مرگ مأمور است و معذور از براى بردنت
راحت و آسوده خوابيدى در اين منزل چرا
از من «ژوليده» بشنو اى به دنيا بسته دل
حب دنيا را نمى سازى برون از دل چرا
(ژوليده نيشابورى)
تشنه کامان غنیمت زاحد یاد ارید
گرچه مرحب سپر انداخته خیبر باقیست
بت مگویید شکستیم که بتگر باقیست
زمين با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد
شب ميلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصيد
به زير دست و پاي اختران آن شب زمان گم شد
همان شب چنگ زد در چين زلفت چين و غرناطه
ميان مردم چشم تو يك هندوستان گم شد
از آن روزي كه جانت را ، اذان جبرئيل آكند
خروش صور اسرافيل در گوش اذان گم شد
تو نوح نوحي اما قصه ات شوري دگر دارد
كه در طوفان نامت كشتي پيغمبران گم شد
شب ميلاد در چشم تو خورشيدي تبسم كرد
شب معراج زير پاي تو صد كهكشان گم شد
ببخش - اي محرمان در نقطه خال لبت حيران -
خيالِ از تو گفتن داشتم ، اما زبان گم شد
هر كه عارى از ريا گردد صفايش مى دهند
چون كه گردد باصفا بر ديده جايش مى دهند
اهل تقوا را به محشر امتياز ديگريست
گرچه اين جا بيشتر جام بلايش مى دهند
بى بها بودن به نزد خلق گنجى پربهاست
خاك چون آدم شود قدر و بهايش مى دهند
هر كسى از راه فهمش مى كند درك سخن
هرچه سوزِ نى فزون باشد نوايش مى دهند
آب حيوان خضر را رمز نجات مرگ نيست
فانى فى الله را آب بقايش مى دهند
همچو يوسف در جوانى ترك شهوت كن كه نفس
هرچه كام دل برآرد اشتهايش مى دهند
از مقام لا به اِلاّالله انسان مى رسد
هر كه اين معنى نداند حكم لايش مى دهند
قفل جنّت را كليدى هست در دست على
هر كه را خواهد على اِذن سرايش مى دهند
(ژوليده نيشابورى)