تبليغاتX
فراق
این الطالب بدم المقتول بکربلا

اى كه عشق تو بود مونس جان و دل ما

 وى كه مهر تو عجين گشته در آب و گل ما

دل ما گشته زدورى تو كاشانه غم

 تا نيايى بَرِ ما غم نرود از دل ما

مشكلى گشته به ما هجر تو و طعن رقيب

 جز به وصلت به خدا حل نشود مشكل ما

شوق ديدار تو ما را دهد اميد حيات

 ترسم آخر غم هجر تو شود قاتل ما

تو شبى محفل ما را زرخت روشن كن

 اى كه نام تو بود روشنى محفل ما

ما كه در بحر جهان كِشتى سرگردانيم

 اى نجى الله ثانى بنما ساحل ما

ما نكِشتيم كه تا جان به فداى تو كنيم

بپذير از كرم اين هديه ناقابل ما

نظر از «خسرو» دلخسته خود باز مگير

 اى كه لطف تو بود صبح و مسا شامل ما

(محمّد خسرونژاد «خسرو»)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:57  توسط سید مصطفی  | 

سپاس مخصوص خداوندی است که نخستین موجود است و پیش از او چیزی نبوده است.و آخرین موجود است و بعد از او چیزی نیست . دیده بینندگان , از مشاهده او ناتوان است و اندیشه گویندگان , از وصف او عاجز است , به وسیله قدرت خود , آفریدگان را آفرید و با اراده خود آنها را از نیستی , به وجود آورد . آنها را در راه راست خود روان کرد . و در راه محبت خود بر انگیخت. نسبت به آنچه که او به جلو انداخته است , نمی توانند تاخیر نمایند و آنچه را که او به تاخیر انداخته است را نمی توانند به جلو بیندازند . و از رزق خود برای هر جانداری روزی مشخصی قرار داده است . کسی نمی تواند روزی فراوان او را کاهش دهد  و یا روزی کم او را افزایش دهد . صحیفه سجادیه

شعری خدمت امام زمانمان...

خورشيد رخ مپوشان در ابر زلف، يارا!

چون شب، سيه مگردان روز سپيد ما را

ما را ز تاب زلفت، افتاد عقده بر دل

بر زلف خَم به خَم زن، دست گره گشا را

فخر جهانيان شد، ننگ صنم پرستى

جانا ز پرده بنماى، روى خدانما را

اى آشكارِ پنهان! بُرقَع ز رخ برافگن

تا جلوه ات ببينم، پنهان و آشكارا

بى جلوه ات ندارد، ارض و سما فروغى

 اى آفتاب تابان، هم ارض و هم سما را

بازآ كه از قيامت، برپا شود قيامت

 تا نيك و بد ببيند در فعل خود، جزا را

اى پرده دار عالم! در پرده چند مانى؟!

 آخر ز پرده بنگر، ياران آشنا را

بازآ! كه بىوجودت، عالم سكون ندارد

 هجر تو، در تزلزل افگند ماسوا را

حاجت به تست ما را، اى حجّت الهى!

آرى به سوى سلطان، حاجت بود گدا را

عمرى گذشت و مانديم، از ذكر دوست غافل

 از كف به هيچ داديم، سرمايه بقا را!

ما را فكنده غفلت، در بستر هلاكت

درمان كن اى مسيحا! اين درد بى دوا را

اى پرده دار عالم! در پرده چند پنهان؟!

 بازآ و روشنى بخش، دل هاى باصفا را

 (فؤاد كرمانى)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:42  توسط سید مصطفی  | 

با همه‌ی لحن خوش‌آوائیم

در به‌در کوچه‌ی تنهایی‌ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر

نغمه‌ی تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی

مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی

هر که به دیدار تو نائل شود

یک‌شبه حلّال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه‌ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم، لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه‌ی جان من است

نامه‌ی تو خطّ امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب

بر من ظلمت‌زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما

کی و کجا وعده‌ی دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم

تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه‌ی مشعر، کدام کنج منا

به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

روا مباد که بر بنده‌ات نظر نکنی

روا مباد که ارباب جز تو بگزینم

چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم

ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 9:47  توسط سید مصطفی  | 

تا به كى در پرده مانى ماه من! روشنگرى كن

تا كنى هر دلبرى را عاشق خود، دلبرى كن

جلوه اى كن! زهره را چون ذرّه محو خويش گردان

رخ نما و مشترى را بر رخ خود مشترى كن

تا به كى از دورى ماه رخت كوكب شمارم؟

 چرخ دين را مهر شو، در آسمان روشنگرى كن

شاهباز دين ز هر سو مى خورد تيرى، خدا را

طاير بشكسته بال دين حق را شهپرى كن

قاف تا قاف جهان پر شد ز ظلم اى حجّت حق

 تكيه زن بر مسند عدل الهى، داورى كن

موج بحر كفر، پهلو مى زند بر ساحل دين

 نوح شو، توفان به پا كن! فُلْك دين را لنگرى كن

تا نداده حق پرستى جاى خود بر بت پرستى

 بت شكن شو چون خليل و دفع خوى آزرى كن

تا به كى چرخ ستمگر بر مدار ظلم گردد؟

 تا كند اندر مدار عدل گردش، محورى كن!

كفر را از ريشه بركن، ظلم را از بن برافگن 

برق شو! از دشمنان خرمن بسوزان، تُنْدَرى كن

تا به كى اى گوهر دين! از صدف بيرون نيايى؟

 ناخدا شو! كشتى دين خدا را رهبرى كن

تيغ بركش از نيام و قصد جان دشمنان كن

 پاى برزن بر ركاب و حمله هاى حيدرى كن

اى همه جان ها به لب از هجر رويت، چهره بگشا!

وى همه آثار هستى از تو مشتق، مصدرى كن

(محمّد على مجاهد «پروانه»)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:42  توسط سید مصطفی  | 

چه شب است يا رب امشب كه شكسته قلب ياران

 چه شبى كه فيض و رحمت، رسد از خدا چو باران

چه شبى كه تا سحرگاه، زفرشتگان «الله»

 بركات آسمانى، برسد به جان نثاران

شب انس و آشنايى است، شب عاشقان مهدى است

شب وصل هر جدايى است، شب اشك رازداران

شب تشنگان ديدار، شب ديدگان بيدار

 شب سينه هاى سوزان، شب سوز سوگواران

شب قلب هاى لرزان، شب چشم هاى گريان

شب بندگان خالص، شب راز رستگاران

شب توبه و انابت، شب صدق و معنويت

 شب گريه و مناجات، شب شور و شوق ياران

شب نغمه هاى ياربّ، شب ذكر «توبه» بر لب

 شب گوش دل سپردن، به سرود جويباران

چه بسا كه تا سحرگاه، سفر شبانه رفتيم

 كه مگر نسيم لطفى، بوَزَد در اين بهاران

چه خوش است يا رب امشب، كه خطاى ما ببخشى

ز كرم كنى نگاهى به جميع شرمساران

تو خدايى و خطاپوش، تو بزرگ و اهل احسان

 گنه از غلام مسكين، كرم از بزرگواران

تو انيس خلوت دل، تو پناه قلب خسته

تو طبيب چاره سازى، تو كريم روزگاران

دل دردمند ما را، تو شفايى و تو درمان

 به تو مبتلا و محتاج، نه منم، كه صد هزاران

به خدائيت خدايا، به مقام اوليايت

 به فرشتگان، رسولان، به خشوع خاكساران

شب دلشكستگان را به سحر رسان، خدايا

 ز فروغ خود بتابان، به دل اميدواران

 (جواد محدّثى)

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:10  توسط سید مصطفی  |