دیروز جان نثاری زهرا اگر نبود
امروز از ولایت و قران اثر نبود
آن آتشی که خانه زهرا دران بسوخت
رشک غدیروو بغض علی بدشرر نبود
سیلی که خورد فاطمه بهر بقای دین
تاثیر آن جدای زشق القمر نبود
آنجا قمر دو پاره شد این جا قمر گرفت
آنجا خبر زمعجزه این جا خبر نبود
آنجا به شهر مکه این جا مدینه بود
آنجا نبود دختر واینجا پدر نبود
آن جا فراز کوه و دراینجا به کوچه ها
آنجا خدیجه بودراینجا دگر نبود
ماه علی گرفت دراینجا که نیمه روز
هنگامه گرفتن قرص قمر نبود
گویند عده ای سند میخ در کجاست
ما نیز قائلیم که کاش این خبرنبود
اما فشار ضرب درآن گونه خرد کرد
آن سینه را که حاجت گل میخ در نبود
سيدرضا مويد
آمد شب وتو، ای مه تابان نیامدی
جان بر لب آمد و تو علی جان نیامدی
مرغان بآشیانه زصحرا پریدهاند
اما تو ای همای شبستان نیامدی
میشد خزان قلب من از دیدنت بهار
آخر چرا تو ای گل خندان نیامدی
پاشیدم اشک و با مژه رفتم گذرگهت
ماندم بانتظار تو حیران نیامدی
چشمم براه بود که چون میرسی ز راه
جان را کنم بپای تو قربان نیامدی
زندان غم گرفته دلم را ز چارسو
ای مونسم چه شد ز بیابان نیامدی
باشد دوا ودرد من از هجر ، وصل تو
مردم ز درد و از پی درمان نیامدی
مویم سپید شد چو شبم بی تو شد سحر
پشتم خمیده از غم هجران نیامدی
رفتی و رفت با تو امید و نشاط من
جانم بلب رسید و زمیدان نیامدی
گرید حسان بیاد تو هر جا که گلبنی است
بعد از تو کاش گل بگلستان نیامدی
حسان چاپچیان
در مدینه فاطمه دارد محقر خانه ای
استان فاطمه دارالشفای عالم است
********
جنت اگر بی رخ ان باوفاست
پر زملال است مگو باصفاست
قبله بی فاطمه رو بر قفاست
سجده بی فاطمه سر در هواست
سر به زمین باش بگو فاطمه
********
عصمت داوری نبود اگر نبود فاطمه
جنت و کوثری نبود اگر نبود فاطمه
هيچ پيمبری نبود اگر نبود فاطمه
احمد و حيدری نبود اگر نبود فاطمه
********
محبوبه حق در دوجهان فاطمه است
در قلب محبِ او کجا واهمه است؟
آندم که قدم نهد بسوی محشر.
لطف و کرمش شامل حال همه است
********
زهرا که مراد هر حسينی باشد
فرموده نبی قره العينی باشد
او خير کثير است به نامش سوگند
يک چشمه کوثرش خمينی باشد
اى كه باشد ز شرف عرش الهى، حرَمت
قاف تا قاف جهان، سايه نشين علَمت
ريزه خوارند همه خلق ز خوان كرمَت
اى شه كشور جان! جان به لب آمد ز غمت
چه شود بر سر ما رنجه نمايى قدمت؟
اى سلاطين جهان پيش تو كمتر ز خَدم
بر درت از پى خدمت همه قد كرده علَم
چه سليمان وچه دارا و چه كاووس و چه جم
هست در سايه لطف تو عرب تا به عجم
آفتاب عرَبت خوانم و ماه عجمت
يوسف از نور تو شد صاحب رخسار صَبيح
بود موسى ز تو، سرگرم مناجات فصيح
فارغ از كشته شدن، شد به وجود تو ذبيح
زنده مى كرد اگر مرده ز اعجاز، مسيح
تو همانى كه بود زنده مسيحا به دمَت
تا به كى در عقب ابر، نهان باشد مهر؟
تا كه روشن كنى آفاق، گشا پرده ز چهر
عالمى ريزه خورِ خوانِ عطاى تو ز مهر
سفره جود تو گسترده شب و روز، سپهر
ماه و خورشيد، دو قُرصند به خوانِ نِعَمَت
روز محشر كه بود خم، قد شمشادىِ خلق
نيست غير از تو و اجداد تو كس هادىِ خلق
نظر لطف تو گردد سبب شادىِ خلق
چون نويسى تو، زآتش خطِ آزادىِ خلق
دارم اميد كه «شوقى» نفتد از قلمت!
(ميرزا جواد اصفهانى)

این الطالب بدم المقتول بکربلاء