سر به دریای غمها فرو می کنم
گوهر خویش را جستجو می کنم
من اسیر توام نی اسیر عدو
من تو را جستجو کو به کو می کنم
تا مگر بر مشامم رسد بوی تو
هر گلی را به یاد تو بو می کنم
استخوانم شود آب از داغ تو
چون تماشای آب و سبو می کنم
صبر من آب چشم مرا سد کند
عقده ها را نهان در گلو می کنم
تا دعایت کنم در نماز شبم
نیمه شب با سرشکم وضو می کنم
هم کلامم تویی روز بر روی نی
با خیال تو شب گفتگو می کنم
جان عالم تو هستی و دور از منی
مرگ خود را دگر آرزو می کنم
حبیب الله چایچیان (حسان)
به تماشاى طلوع تو، جهانْ چشم به راه
به اميد قدمت، كون و مكان چشم به راه
به تماشاى تو اى نورِ دلِ هستى، هست
آسمان، كاهكشان كاهكشان چشم به راه
رخ زيباى تو را، ياسمن آيينه به دست
قد رعناى تو را سروِ جوان چشم به راه
در شبستان شهود اشك فشان دوخته اند
همه شب تا به سحر خلوتيان چشم به راه
ديدمش فرشى از ابريشم خون مى گسترد
در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه!
نازنينا! نفَسى اسبِ تجلّى زين كن
كه زمين، گوش به زنگ ست و زمان، چشم به راه
آفتابا! دمى از ابر برون آ، كه بُوَد
بى تو منظومه امكان، نگران، چشم به راه
(زكريّا اخلاقى)
هر كه عارى از ريا گردد صفايش مى دهند
چون كه گردد باصفا بر ديده جايش مى دهند
اهل تقوا را به محشر امتياز ديگريست
گرچه اين جا بيشتر جام بلايش مى دهند
بى بها بودن به نزد خلق گنجى پربهاست
خاك چون آدم شود قدر و بهايش مى دهند
هر كسى از راه فهمش مى كند درك سخن
هرچه سوزِ نى فزون باشد نوايش مى دهند
آب حيوان خضر را رمز نجات مرگ نيست
فانى فى الله را آب بقايش مى دهند
همچو يوسف در جوانى ترك شهوت كن كه نفس
هرچه كام دل برآرد اشتهايش مى دهند
از مقام لا به اِلاّالله انسان مى رسد
هر كه اين معنى نداند حكم لايش مى دهند
قفل جنّت را كليدى هست در دست على
هر كه را خواهد على اِذن سرايش مى دهند
(ژوليده نيشابورى)
گول زرق و برق زر را مى خورى اى دل چرا؟
زندگى را مى كنى بر خويشتن مشكل چرا
غنچه گل شد، گل خزان گرديد و بلبل شد خموش
مانده اى اى باغبان، حيران و پا در گِل چرا
عمر طى شد، نوجوانى رفت و پيرى سررسيد
حبّ دنيا را نمى سازى برون از دل چرا
چهره پرچين گشت و قامت دال و موى سر سپيد
از مكافات عمل بنشسته اى غافل چرا
كاخ ها گرديد كوخ و كوخ ها گرديد كاخ
زاد راهى برنمى دارى از اين منزل چرا
نوح رفت و كشتى اش بشكست و طوفان شد تمام
غافلى اى بى خبر زانديشه ساحل چرا
كاروان مرگ هر دم مى زند كوس رحيل
برنمى خيزى براى بستن محمل چرا
عمر چون رفت از كفت ديگر نمى آيد به كف
اين سخن حقّ است، حق را مى كنى باطل چرا
مزرع كشت است دنيا از براى آخرت
برنمى دارى از آنچه كشته اى حاصل چرا
مرگ مأمور است و معذور از براى بردنت
راحت و آسوده خوابيدى در اين منزل چرا
از من «ژوليده» بشنو اى به دنيا بسته دل
حب دنيا را نمى سازى برون از دل چرا
(ژوليده نيشابورى)
ایندفعه نمیدونم چرا از این عکس خوشم اومد برا همین توی ادامه مطلب براتون گذاشتمش خوش باشین
دختر فکر بکر من غنچة لب چه واکند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
طوطی طبع شوخ من گرکه شکر شکن شود
کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند
بلبل نطق من ز یک نغمه عاشقانه ای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
خامة مشکسای من گر بنگارد این رقم
صفحة روزگار را مملکت ختا کند
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دائره وجود را جنت دلگشا کند
منطق من هماره بند دچه نطاق نطق را
منطقة حروف را منطقه السما کند
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسد
شاهد معنی من ار جلوة دلربا کند
وهم باوج قدس ناموس آله کی رسد
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند
ناطقة مرا مگر روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیدة نساء کند
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدء و منتهی کند
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حدیث از آن ستراز آن حیا کند
نفخة قدس بوی او جذبة انس خوی او
منطق او خبر زلا ینطق عن هوی کند
قبله خلق روی او کعبه عشق کوی او
چشم امید سوی او تابکه اعتنا کند
بهر کنیزیش بود زهرة کمینه مشتری
چشمه خور شود اگر چشم سوی سها کند
مفتقرا متاب رو از در او بهیچ سو
زانکه مس وجود را فضه او طلا کند
دیشب به سرم باز هوای دگر افتاد
در خواب مرا سوی خراسان گذر افتاد
چشمم به ضریح شه والا گهر افتاد
این شعر همان لحظه مرا در نظر افتاد
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
حوران بهشتی زده اند در حرمش صف
خیل ملک از نور طبق ها همه بر کف
شاهان به ادب در حرمش گشته مشرف
این جاست که تاج از سر تاجور افتاد
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
التماس دعا دارم از همتون
دعا کنین سالم بریم سالم بیایم![]()