تبليغاتX
فراق
این الطالب بدم المقتول بکربلا

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

بیار نفخه از گیسوی عنبر دوست

به جان او که به شکرانه جان بر افشانم

اگر به سوی من اری پیامی از بر دوست

صبا وگر چنانچه در ان حضرتت نباشد بار

برای دیده بیاور غباری از در دوست

من گدا و تمنای وصل او هیهات

مگر به خواب ببینم جمال منظر دوست

دل صنوبر ام همچو بید لرزان است

زحسرت قد وبالای چون صنوبر دوست

اگر چه دوست به چیزی نمی خرد مارا

به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

 محمد رضا طاهری

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:31  توسط سید مصطفی  | 

به شوق همرهی ات کربلا نشین شده ام

میان درد کشان تو بهترین شده ام

مرا مجوی که چیزی زمن نمی یابی

که با طهارت این خاکها عجین شده ام

بیا وپیرهنم را زخاکها بردار

اسیر پنجه صد گرگ درکمین شده ام

ببر به درد و بلایت سلام قاسم را

که بین حلقه انگشترش نگین شده ام

به زیر شیهه اسبان صدای من گم شد

همین یتیم شکسته نفس همین شده ام

مرا به دیده یک آسمان نگاه کنید

کنون که هم نفس چند نقطه چین شده ام

میان هر دهه اول محرم تو

دلم خوش است اگر شام پنجمین شده ام

رضا جعفری

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:35  توسط سید مصطفی  | 

دریا به دیده تر من گریه می کند

آتش زسوز حنجر من گریه می کند

سنگی که می زنند به فرقم زروی بام

بر زخم تازه سر من گریه می کند

از حلقه های سلسله خون می چکد چو اشک

زنجیر هم به پیکر من گریه می کند

ریزد سرشک دیده اکبر به روی نی

اینجا به من برادر من گریه می کند

وقتی زدند خنده اشکم زنان شام

دیدم سه ساله خواهر من گریه می کند

رأس حسین بر همه سر می زند ولی

چون می رسد برابر من گریه می کند

ای اهل شام پای نکوبیید بر زمین

کاینجا ستاده مادر من گریه می کند

تا روز حشر هر که به گل می کند نگاه

بر لاله های پرپر من گریه می کند

زنهای شام هلهله و حنده می کنند

جایی که جد اطهر من گریه می کند

بگذار ظالمانه بخندند شامیان

«میثم» که هست زائر من گریه می کند

  حاج غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:20  توسط سید مصطفی  | 

كي ببينم چهره زيباي دوست ؟

كي ببويم لعل شكر خاي دوست ؟

كي در آويزم به دام زلف يار ؟

كي نهم يك لحظه سر بر پاي دوست ؟

كي بر افشانم به روي دوست ، جان ؟

كي بگيرم زلف مشك آساي دوست ؟

اين چنين پيدا ز ما ، پنهان چراست ؟

طلعت خوب جهان آراي دوست ؟

همچو چشم دوست بيمارم ، كجاست ؟

شـِكـّري ، زان لعل جان افزاي دوست ؟

در دل تنگم ، نمي گنجد جهان

خود نگنجد دشمن اندر جاي دوست

دشمنم گويد كه : ترك دوست گير

من به رَغم دشمنان جوياي دوست

چون عراقي ، واله و شيدا شدي

دشمن ار ديدي رخ زيباي دوست

فخرالدين عراقي

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 0:37  توسط سید مصطفی  |