تبليغاتX
فراق

فراق

این الطالب بدم المقتول بکربلا

شعری از عمان سامانی

معرفت کالا و عقلم پاسبان و نفس دزد

در کمین تا کی کند فرصت، برد کالای من

گرچه استحقاق دارم ،لیک از انصاف نیست

در دل من جای او باشد، در اتش جای من

راه باریک است و شب تاریک و چاه از حد فزون

دستگیری کن خدا را تا نلغزد پای من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:28  توسط سید مصطفی  | 

شهریار

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه‌ی دل روبرو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:48  توسط سید مصطفی  |