تبليغاتX
فراق - یادگاری1
این الطالب بدم المقتول بکربلا

همه داشتن سوار قایق میشدند...

میخواستیم بریم عملیات...

یکی از یچه ها چند ماهی دست کومله ها اسیر بود هنوز جای شکنجه روی بدنش بود.

وقتی سوار شد داد زد : پدرشون و در میاریم.انتقام میگیریم...

تا شنید گفت : تو نمیخواد بیای.ما واسه انتقام جایی نمیریم...

 

یادگاران/کتاب شهید باکری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:21  توسط سید مصطفی  |