همه داشتن سوار قایق میشدند...
میخواستیم بریم عملیات...
یکی از یچه ها چند ماهی دست کومله ها اسیر بود هنوز جای شکنجه روی بدنش بود.
وقتی سوار شد داد زد : پدرشون و در میاریم.انتقام میگیریم...
تا شنید گفت : تو نمیخواد بیای.ما واسه انتقام جایی نمیریم...
یادگاران/کتاب شهید باکری